داستاننننننننننننننننننننننن جدید

سلامممممممممممممممممممممم بعد یه قرن با داستانای جذاب اومدم

قسمت 2:

بچه ها از او می ترسیدند و می خواستند درسش را زود تمام کنند ولی تا پایان ترم 90 روز دیگر مانده بود و آن ها تازه درس را شروع کرده بودند.استاد از تقلب متنفر بود و انتظار داشت بچه ها قبل از اینکه درس را خوانده باشند تمام چیز ها را بلد باشند.آنا از این استاد که نامش لودویک و استاد درس جادوی بلورین بود بدش می آمد البته این فقط آنا نبود که از او بدش می آمد همه ی بچه های کلاس از او بدشان می آمد اما درس آرزوی بلورین استادی مهربان،باهوش و تحصیل کرده داشت و بچه ها از او خوششان می آمد.روز دوشنبه درس بچه های گروه 5بود که لودویک به بهانه هفته دوم از آن ها امتحان گرفت و وقتی نتیجه آمدبچه ها گند زده بودند!روز دوم مارس بود که دیوی در مدرسه پیدایش شد دیو تنومند و بزرگ و کسی توان جنگیدن با آن را نداشت اما السا،جک و آنا به جنگ با او رفتند...

                                         ادامه ی داستان در سری بعد.....

چشمک

[ یک شنبه 17 مرداد 1395برچسب:, ] [ 15:57 ] [ آناهیتا اکبرنیا و محدثه مؤمنی ]
[ ]

تولد آناهیتا

سلام دوستان  تولد آناهیتا جونه چشمک

 

تولدش مبارککککککککککخنده

 

 

 

 

[ یک شنبه 10 مرداد 1395برچسب:آنا,تولد,مبارک, ] [ 14:12 ] [ آناهیتا اکبرنیا و محدثه مؤمنی ]
[ ]
id="first_p" style="text-align: center; margin-top: 5px;">